تبليغاتX
برديا و سوگل ترنم خوش زندگي
برديا و سوگل ترنم خوش زندگي

پژواک صدایم


يه خونه ي جديد بدون.....

خوانندگان خاموش وبلاگم را دوست ندارم و حريم خصوصيم را با خوانندگان خاموش تقسيم نمي

 كنم!اين تنها دليلم بود...آدرس وبلاگ بچه ها روعوض كردم...

پی نوشت برای کودکانم:  بعد از ۲۰ماه نوشتن در این وبلاگ ! احساس کردم باید آدرس وبتون

عوض کنم !مطمئنم که خونه ی جدیدمون جای امن تری خواهد بود برای نوشتن از روزهای تلخ

و شیرین زندگیمان ! اما اینجا از خودم خواهم نوشت! برای من مهم نیست که نام وب شخصی

ام اسمهای کودکانم هست! عاشقانه عنوان وبم دوست دارم !مگر نه اینکه من یک مادرم!پس

 گاهی اینجا خواهم نوشت ....

دوشنبه دهم بهمن 1390 |

 
سه روز دیگه

سه روزه دیگه تولدمه! نمی دونم چرا امروز دارم پست جدید میذارم برای تولدم! حتما حالم

خوب نیست! جالبه دارم لحظه شماری می کنم که ۳۲ ساله باشم!قدر این دهه خیلی خوب میدونم

 و درک می کنم !  دارم سعی می کنم از عنوان یک خانم جوان لذت ببرم ٬چون میدونم خیلی

 زود به چهل سالگی خواهم رسید و من ۴۰ سالگی رو دوست ندارم!!نمی دونم شاید بعدها نظرم

عوض بشه!

۵ خرداد یک روز معمولی مثل همه ی روزهای دیگه ست! اما برای من روز بزرگیه! روزی که

به سختی تلاش کردم تا به این دنیا پا بذارم و فکر می کنم کار خوبی کردم !از پدر و مادرم

متشکرم برای بوجود آوردنم!کاملا می فهمم که هر سه ی ما بدون اینکه دخالتی در انتخاب هم

داشته باشیم وارد پروسه ای به اسم  والد و فرزند شدیم!

هنوز هم نمی دونم روزی که به دنیا اومدم مادرم چقدر دوست داشته بعد از داشتن ۳ دختر٬

نوزاد پسری در آغوش بکشه!هیچوقت نفهمیدم ! چون محبتشو به طرز عجیبی نثار من ته تغاری

 کرد!پس باز هم باید ازش تشکر کنم! 

 اما فراموش نمی کنم لحظه ی به دنیا آوردن پسرم که مادرم به اندازه ی همه ی روزهای 

زندگیش خوشحال بود از اینکه من نوزاد پسری را در آغوش داشتم....

.......

تولدم مبارک!

nwh33cnckqilo25uy5in.gif

سه شنبه دوم خرداد 1391 |

 
نقاشی

هوای خونه پر از بوی رنگ! این بو به من احساس آرامش و امنیت میده ! فرقی نمی کنه که این

بوی رنگ و روغنی باشه که به بوم می زنم و یا رنگ آکرلیکی باشه که بر روی بدن فرشته

هام می کشم! پالت ٬ قلم مو و رنگ ! یک احساس ناب !

 حتی اگر روزی  ده بار امیر بگه : کی تمومش می کنی؟

یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 |

 
میم مثل مادر

مامان خوبم روزت مبارک!روز من هم مبارک!

چند روز پیش یه هدیه ی ناقابل واسه ی مامان فرستادم شیراز !قرار شد خواهرم روز مادر اونو

 به مامان بده!صبح مامانم زنگ زد گفت : روزت مبارک !چرا زحمت کشیدی....و من تازه

یادم افتاد امروز روز زن!

پیاده از کنارت گذشتم!گفتی قیمتت....

سواره از کنارت گذشتم٬ گفتی:برو پشت ماشین لباسشویی بشین!

در صف نانوایی ٬نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!

زیر باران منتظر تاکسی بودم ٬مرا هل دادی و خودت سوار شدی!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچی وزنت را بیندازی روی من!

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی!

درسینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شدو تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود!

در پارک به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!

نتوانستم به استادیوم بیایم چون تو شعارهای آب نکشیده ای میدادی!

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی!

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نمی کنی و می گویی :زن گرفتن حماقت است!

من ازدواج نمی کنم و تو می گویی : ترشیده ام!

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی!

عاشق که شدم گفتی:مادرت باید مرا بپسندد!

من باید لباسهایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند:خوش تیپ!

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند:آقای خانه!

وقتی گفتم : پوشک بچه را عوض کن!گفتی:بچه مال مادر است!

وقتی خواستی طلاقم بدهی گفتی:بچه مال پدر است!

نمی دونم باید خوشحال باشم یا نه ؟با همه ی این اوصاف این روز بر همه ی ما زنان ایران زمین مبارک!

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 |

 
امید

 صبح ساعت۶ از خواب بلند شدم! 

اینقدر انرژی داشتم که فکر می کردم تا ساعت ۹ تمام کارهام انجام میدم ...

اما ....هنوز نشستم هیچ کاری هم انجام ندادم ....چقدر این تفاوتهای به ظاهر کوچک می تونه آدم از پا

 در بیاره ... کاش یه جای دیگه و تو یه کشور دیگه به دنیا میومدم ... احساس می کنم خیلی 

خسته م ... اما فرصتی برای کنار گذاشتن خستگیهام ندارم! به اندازه ی همه ی خستگیها کار

روی سرم تلنبار شده!

شاید یک فنجون قهوه تازه و بوی خوشش حال منو بهتر کنه! دلم حرفهایی از جنس امید می خواهد...

S A L I J O O N

خسته از تمام روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت می گیرم

عکس دوستانی را می بینم آنور ِ مرز های ممنوعه

که به کنسرت داریوش می روند و شوق چشمانشان

شبیه مشروب دستشان لبریز است

خوشحالشان می شوم ...

آزادی را در چشم هایشان خیره می شوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم

دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که

در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت

به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم ...

شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است

که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح می دهد

می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود

دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند

و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمی کنند ....

برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد

برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که

در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و

دلم را به چشم های گارسونش خوش می کردم که همیشه شکر را جا می گذاشت

برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف می گرفتند

و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند

یا وقتی پینک فلوید می گذارد و شروع می کند به ترجمه کردنش

دلم برای تمام چهارشنبه سوری هایش ...

که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار می گذاشت

و دور آتش سرخپوستی می رقصیدیم

دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ می شود... که به هزار نفر رو میزدی

آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر می برد

برای تمام نان هایی که در کودکی می خریدیم

زنبیل به دست به خیابان می زدیم و با دوچرخه هایمان

به تمام الگانس ها پز می دادیم

برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که می کشیدیم و دعا می کردیم

تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند

....

هرچه با خودم تقلا می کنم می بینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را

با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ، خلیج

هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،

درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،

قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم

هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم

....

هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم

تا شب هایی که اعصابش خورده و سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد :

" از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ "

هنوز دلم می خواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد....

هنوز دلم می خواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود

میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر

لذتش بر نیامده

...

باید رفتنم را به عقب بیندازم ....

من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند

هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر / چانه اش را میزد

هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد

هنـــــــــــــــوز دلم گیرِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای

داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند

آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم

دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم ...........
 
هومن شریفی

 
این متن چقدر مناسب حال این روزهای من و خیلی از ایرانیهای داخل کشور !نه دل ماندن
 
 داریم و نه پای رفتن ؟؟؟؟!!!!
 

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 |

 
چرا؟؟؟

شمع هاي زيبا

این روزها ذهنم لبریز از چراهای مختلفه؟ ای کاش بتونم جوابی پیدا کنم؟

اما نه ! فکر نمی کنم ؟!

 این نیز بگذرد...............................................................

اندکی صبر ٬ سحر نزدیک است .........................................

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 |

 
مرد کوچکم یازده ساله شد

پسرم!می خواهم بدون اسارت دوستت بدارم!

 می خواهم با آزادی با تو بمانم!

 و می خواهم

 بدون اسارت دوستم بداری!

 می خواهم با آزادی با من بمانی می خواهم هنگام ترکم احساس گناه نکنی!

می خواهم بدون سرزنش از تو انتقاد کنم!

 آری این چنین من وتو می توانیم مادر و فرزند خوشبختی باشیم!

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد! و بهار روی هر شاخه

کنار هر برگ شمع روشن کرده است! لمس بودنت مبارک...

یک تولد جمع و جور ۴ نفره(جمعه شب)

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 |

 
قصه ای به زیبایی نان

یک مشت دانه گندم توی پارچه ای نمناک خیس خوردند.جوانه زدند و سبز شدند.کمی که بالا

 آمدند دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند. 

بشقاب سبزه آبروی سفره هفت سین بود.

دانه های گندم خوش حال بودند و خیال شان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی. آن ها به پایان

 قصه فکر می کردند. به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند. نان شدن

 بزرگترین آرزوی هر دانه ی گندم است .

اما برگ های تقویم تند تند ورق خورد و سیزدهمین برگ پایان دانه های گندم بود.

روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچک شان جدا کرد. رویای نان

و گندم تکه تکه شد و این آخر قصه بود.

دانه ها دلخور بودند از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود.

پس به خدا گفتند:"این قصه ای نبود که دوستش داشتیم این قصه ناتمام است و نان ندارد."

خدا گفت : " قصه شما کوتاه بود اما ناتمام نبود. قصه شما قصه جوانه زدن بود و روئیدن.

قصه سبزی/ قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.

قصه شما قصه زندگی بود و کوتاهی اش/ رسالت تان گفتن همین بود."

خدا گفت : " قصه شما اگر چه نان نداشت اما زیبا بود به زیبایی نان ."

                                                                              عرفان نظرآهاری

http://ahange-del.persianblog.ir/

چهارشنبه سی ام فروردین 1391 |

 
نوروز سال یکهزار و سیصد و نود و یک مبارک

الهی!

آوای چکاوک ها و شکفتن غنچه های گل سرخ و بهاری که سرشار از زندگی و تازگی است همه چون سجاده ای پر راز و نیازند که عطر و بوی تو را تداعی می کنندگویی تمام زیبایی ها شکوه و بزرگی تو را ستایش می گویند و بهار بهترین آیت توست که بر دوش ما بندگان می گذاری تا پندپذیر باشیم و سپاسگزار...

امید که دریابیم...

برای عید نوروز به کجا برویم؟

 

سه شنبه یکم فروردین 1391 |

 
اولین نوشته...

امشب يا به عبارتي امروز صبح اين وبلاگ براي شما عزيزاي دلم درست

 كردم تابه لطف خدا لحظه هاي شيرين زندگيمان را در آن ثبت كنيم .

معبودا!

تو عظيمي و كريمي و مهرباني و به يك بر هم زدن چشمي

راه گشا . پس عنايتي فرما و تو برايم همان بخواه كه شايسته آنم و

مي دانم كه بهترين ها را ارزاني ام مي داري و چه زيباست كه من

آينه دار اسماء مباركت باشم . بخشنده باسخاوت و لطيف

و...به يقين آن روز كائنات مرا به تماشا خواهند نشست .

پنجشنبه دهم تیر 1389 |

 


هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ...

mahan_ghasrodashti@yahoo.com

 

 

 

 


Weblog Themes By Blog Skin


اسلایدر